يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ

اى مردم پروردگارتان را كه شما و كسانى را كه پيش از شما بوده‏ اند آفريده است پرستش كنيد باشد كه به تقوا گراييد

  • تفسیر و مفاهیم
  • اعراب و موضوع آیات
  • نکات تجویدی

موضوع: عبادت و شكوفايي حقيقت انسان 

عبودیت  چگونه حقیقت انسان را شکوفا  می‌کند؟

اصول عبودیت در آيه «.. اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ….» این‌چنین  تبيين شده است:

اوّل:  انسان بايد عبادت كند«توحیدعبادی»

 دوم :اين كه معبود او بايد همان ربّ او باشد، نه شي ء يا شخص ديگري «توحیدربوبی»

سوم: ربّ انسان كسي جز خالق او نيست «توحیدخالقی»

 از اين رو به توده انسانها مي‌گويد: خدايي كه شما و نياكانتان را آفريد عبادت كنيد. 

قرآن كريم عبادت و ارتباط با پروردگار را تأمين كننده حيات انساني مي‌داند. انسان هم در آغاز آفرينش خود به خدا نيازمند است و هم در ادامه آن و حيات انساني بدون عبادت و ارتباط با حي محض، يعني خدا ميسّر نيست؛ اگر پيوند عبد و مولا گسيخته شود انسانِ محتاج براي رفع نياز خود راهي ندارد و اهل هلاكت است و انسان در نهايت به حيوان يا گياه، يا سنگي تبديل مي‎شود. توضيح اين كه، انسان اگر تنها در پي تأمين نيازهاي جسمي خود باشد، «گياه بالفعل» و «حيوان بالقوه» است و در صورتي كه تنها به رفع نيازهاي عاطفي خود بپردازد «حيوان بالفعل» و «انسان بالقوه» است.

امّا كسي كه معارف بلند توحيدي را آموخت و توانست نمونه اي از «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ»

شود و توانست از همه گردنه هاي كئودِ تعلّق به دنيا بگذرد، اهل ايثار باشد و نداي بلند «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ» را بشنود، او انسان بالفعل است و حقيقت انساني را شكوفا كرده است؛ چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه‌اي به معاويه درباره شهيدان خاندان رسالت و امامت نوشتند: بسياري از مردم كشته مي‌شوند، ولي همه آنان مانند شهيدان خاندان ما نيستند؛ شهيداني مانند جعفر طيّار و حمزه سيّدالشهداء[1]

مؤسسه نورالیقین

مرکز تخصصی تفسیر و علم قرآنی


[1] . تسنيم، ج 2، صص360و361

تجزیه

يَا: حرف ندا، مبنی، عامل

أَيُّ: اسم ثالثی مجزد، مذکر، از ماده )اَیَّ(ـ ناسالم
مهموز الفاء و مضاعف معتل، لفیف مقرون،
معرف و اسم موصول، مبنی، جامد، منرف
غیرمتصرف

هَا:حرف تنبیه یا زائده، مبنی، غیرعامل

النَّاسُ: ال: حرف تعریف عهد خارجی یا استغراق
جنس، مبنی، غیرعامل، مختص اسم
ناس: اسم ثالثی مجرد، اسم جمع، مذکر، از ماده
(نوس یا اناس) ناسالم (معتل) اجوف واوی،
معرفه به ال، معرب، جامد، منصرف،
غیرمتصرف: در اصل (نَوَسٌ) بوده که حرف عله
متحرک ما قبل مفتوح قلب به الف شده (ناس)
یا: در اصل از ماده (اُناس) بوده، همزه آن به
خاطر وجود (ال) تخفیف یافته (ناس)

اعْبُدُوا: فعل امر، جمع مذکر مخاطب، ثالثی مجرد، از
ماده (عبد) صحیح سالم، مبنی، متعدی، معلوم،
متصرف

رَبَّ: اسم ثالثی مجرد، مفرد، مذکر، از ماده (ر ب
ب) ناسالم، مضاعف، معرفه به اضافه (جامد: اگر
مصدر باشد، مشتق: صفت مشبهه) منصرف،
متصرف

كُمُ: ضمیر متصل مجروری، جمع مذکر مخاطب،
مبنی، معرفه، جامد، غیرمتصرف

الَّذِي: ال زائده الزمه، مبنی، غیرعامل
اسم موصول خاص، مفرد، مذکر، معرفه، جامد،
غیرمتصرف

خَلَقَ: فعل ماضی، مفرد مذکر غائب، ثالثی مجرد از
ماده (خلق) صحیح سالم، مبنی، متعدی، معلوم،
متصرف

كُمْ: ضمیر متصل منصوبی، جمع مذکر مخاطب،
مبنی، معرفه، جامد، غیرمتصرف

وَ: حرف عطف، مبنی، غیرعامل

الَّذِينَ: اسم موصول خاص، جمع مذکر، مبنی، معرفه،
جامد، غیر متصرف

مِنْ: حرف جر، مبنی، عامل، مختص اسم

قَبْلِ: اسم ثالثی مجرد، ظرف زمان، از ماده (قبل)*1 سالم، معرفه به اضافه، معرب
، جامد، منصرف،
متصرف

كُمْ: ضمیر متصل مجروری، جمع مذکر مخاطب،
مبنی، معرفه، جامد، غیرمتصرف

لَعَلَّ: از حروف مشبهة بالفعل، مبنی، عامل، مختص
اسم

كُمْ:ضمیر متصل منصوبی، جمع مذکر مخاطب،
مبنی، معرفه، جامد، غیرمتصرف

تَتَّقُونَ: فعل مضارع جمع مذکر مخاطب، ثالثی مزید،
باب افتعال، از ماده (وَقَیَ) معتل لفیف مفروق،
معرب، الزم، معلوم، متصرف
در اصل (تَوْتَقِیُونَ) بوده که طبق قاعده ابدال باب افتعال به (تا) تبدیل میشود و در (تاء) باب
ادغام می‌شود.

ترکیب

يَا: حرف ندا مبنی بر سکون، محلی از اعراب ندارد.

أَيُّ: منادای مفرد مبنی بر ضم و محالً منصوب

هَا:حرف تنبیه، مبنی بر سکون، محلی از اعراب
ندارد.

النَّاسُ: بدل از (اَیُّ) مبنی بر ضم، محالً منصوب، بنابر تبعیت

اعْبُدُوا: فعل امر مبنی بر حذف نون، ضمیر متصل واوی، مبنی، محالً مرفوع، فاعل

رَبَّ: مفعول به برای (اعبدوا) و منصوب، عالمت نصب فتحه ظاهری

كُمُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون، محالً مجرور، مضاف الیه برای (ربّ)

الَّذِي: اسم موصول، مبنی بر سکون، محالً منصوب، بدل از (ربّ)

خَلَقَ: فعل ماضی مبنی بر فتح، ضمیر مستتر (هُوَ) مبنی، محلاً مرفوع، فاعل

كُمْ: ضمیر متصل، مبنی بر سکون، محالً منصوب، مفعول به برای (خلق)

وَ: حرف عطف، مبنی بر فتح، محلی از اعراب ندارد.

الَّذِينَ: اسم موصول، مبنی بر فتح، محالً منصوب، عطف به ضمیر(کُمْ) در (خَلَقَکُمْ)

مِنْ: حرف جر، مبنی بر سکون، محلی از اعراب ندارد.

قَبْلِ: اسم مجرور به حرف جر (مِن) عالمت جر: کسره ظاهری، من قبل: جار و مجرور، متعلق به
افعال عموم مقد

كُمْ: ضمیر متصل، مبنی بر سکون، محالً مجرور، مضاف الیه برای (قبلِ)

لَعَلَّ: از حروف مشبهةبالفعل، مبنی بر فتح، محلی از اعراب ندارد.

كُمْ: ضمیر متصل، مبنی بر سکون، محالً منصوب، اسم (لَعَلَّ)

تَتَّقُونَ: فعل مضارع مرفوع، عالمت رفع ثبوت نون، ضمیر متصل (واو)، مبنی، محالً مرفوع، فاعل،
خبر (لَعَلَّ) و محالً مرفوع

مؤسسه نورالیقین

مرکز تخصصی تفسیر و علوم قرآنی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *