وَقَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ

 و (يهود و نصاري و مشركان) گفتند خداوند فرزندي براي خود انتخاب كرده است منزه است او بلكه آنچه در آسمانها و زمين است از آن او است و همه در برابر او خاضعند.

  • تفسیر و مفاهیم
  • اعراب و موضوع آیات
  • نکات تجویدی

موضوع1. نفی فرزند از خداوند

بنا بر چه دلایلی مسئله ولادت و اتخاذ ولد از خدای سبحان نفی می‌گردد؟

برﻫﺎﻥ ﺍﻭﻝ: ﻓﺮﺯﻧﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﻤﻜﻦ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﺑﻌﻀﻲ ﺍﺯ ﺍﺟﺰﺍء ﻃﺒﻴﻌﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺟﺪﺍ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺗﺮﺑﻴﺖ ﺗﺪﺭﻳﺠﻲ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺩﻱ ﺍﺯ ﻧﻮﻉ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩ ﻛﻨﺪ، ﻭ ﺧﺪﺍﻱ ﺳﺒﺤﺎﻥ ﻣﻨﺰﻩ ﺍﺳﺖ (ﻫﻢ ﺍﺯ ﺟﺴﻤﻴﺖ ﻭ ﺗﺠﺰﻱ ﻭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻣﺜﻞ ﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪ) ﺑﻠﻜﻪ ﻫﺮ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻧﻬﺎ ﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺳﺖ، ﻣﻤﻠﻮﻙ ﺍﻭ ﻭ ﻫﺴﺘﻴﺶ ﻗﺎﺋﻢ به ذات ﺍﻭ ﻭ ﻗﺎﻧﺖ ﻭ ﺫﻟﻴﻞ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻭﺳﺖ، ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺫﻟﺖ، این است ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻴﺶ ﻋﻴﻦ ﺫﻟﺖ ﺍﺳﺖ، ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻮﺟﻮﺩﻱ ﺍﺯ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺍﻭ، ﻭ ﻣﺜﺎﻝ ﻧﻮﻋﻲ ﺍﻭ ﺑﺎﺷﺪ؟

ﺑﺮﻫﺎﻥ ﺩﻭم: ﺧﺪﺍﻱ ﺳﺒﺤﺎﻥ ﺑﺪﻳﻊ ﻭ ﭘﺪﻳﺪ ﺁﻭﺭﻧﺪﻩ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻟﮕﻮﻱ ﺁﺳﻤﺎﻧﻬﺎ ﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺧﻠﻖ ﻣﻲﻛﻨﺪ، ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻟﮕﻮ ﺧﻠﻖ ﻣﻲﻛﻨﺪ، ﭘﺲ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺍﺯ ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ ﺍﻭ ﺍﻟﮕﻮﻳﻲ ﺳﺎﺑﻖ ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﭘﺲ ﻓﻌﻞ ﺍﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻓﻌﻞ ﻏﻴﺮ ﺍﻭ به تقلید ﻭ ﺗﺸﺒﻴﻪ ﻭ ﺗﺪﺭﻳﺞ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﻤﻲﮔﻴﺮﺩ، ﻭ ﺍﻭ ﭼﻮﻥ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﺘﻮﺳﻞ ﺑﻪ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﻧﻤﻲﺷﻮﺩ، ﻛﺎﺭ ﺍﻭ ﭼﻨﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﻗﻀﺎء ﭼﻴﺰﻱ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻧﺪ، ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﺑﮕﻮﻳﺪ: باش ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻣﻲﺷﻮﺩ، ﭘﺲ ﻛﺎﺭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻟﮕﻮﻳﻲ ﺳﺎﺑﻖ ﻧﻴﺎﺯ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻧﻴﺰ ﻛﺎﺭ ﺍﻭ ﺗﺪﺭﻳﺠﻲ ﻧﻴﺴﺖ.

ﭘﺲ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺩﻫﻴﻢ؟ ﻭ ﺣﺎﻝ ﺁﻧﻜﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩﻥ، ﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺑﻪ ﺗﺮﺑﻴﺖ ﻭ ﺗﺪﺭﻳﺞ ﺩﺍﺭﺩ، ﭘﺲ ﺟﻤﻠﻪ: «ﻟَﻪُ ﻣﺎ ﻓِﻰ ﺍﻟﺴَّﻤﺎﻭﺍﺕِ ﻭَ ﺍﻟْﺄَﺭْﺽِ، ﻛُﻞٌّ ﻟَﻪُ ﻗﺎﻧِﺘُﻮﻥَ» ﺍﻟﺦ، ﻳﻚ ﺑﺮﻫﺎﻥ ﺗﻤﺎم ﻋﻴﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺟﻤﻠﻪ «ﺑَﺪِﻳﻊُ ﺍﻟﺴَّﻤﺎﻭﺍﺕِ ﻭَ ﺍﻟْﺄَﺭْﺽِ، ﻭَ ﺇِﺫﺍ ﻗَﻀﻲ ﺃَﻣْﺮﺍً ﻓَﺈِﻧَّﻤﺎ ﻳَﻘُﻮﻝُ ﻟَﻪُ ﻛُﻦْ ﻓَﻴَﻜُﻮﻥُ»  ﺑﺮﻫﺎﻥ ﺗﻤﺎم ﺩﻳﮕﺮﻳﺴﺖ.[1]

این سخن که خداوند فرزندى دارد، بدون شک زائیده افکار ناتوان انسان‌هائى است که خدا را در همه چیز با وجود محدود خودشان مقایسه مى‌کردند.

انسان به دلائل مختلفى نیاز به وجود فرزند دارد: ۱. عمرش محدود است و براى ادامه نسل، تولد فرزند لازم است.

۲. قدرت او محدود است، و مخصوصاً به هنگام پیرى و ناتوانى نیاز به معاونى دارد که به او در کارهایش کمک کند.

۳.جنبه‌هاى عاطفى، و روحیه انس طلبى، ایجاب مى‌کند که مونسى در محیط زندگى خود داشته باشد که آن هم به وسیله فرزندان تأمین مى‌گردد.

بدیهى است هیچ یک از این امور، در مورد خداوندى که آفریننده عالم هستى و قادر بر همه چیز، و ازلى و ابدى است مفهوم ندارد.

به علاوه داشتن فرزند، لازمه‌اش جسم بودن است که خدا از آن نیز منزه مى‌باشد.[2]

موضوع2.  خضوع مستمر و دائمی موجودات

با توجه به مأخوذ بودن دوام در معنای قنوت، اطاعت و خضوع موجودات، چه نوع خضوعی می‌باشد؟

قانتون: از «قنوت» است كه در اصل به معناي طاعت و فرمانبرداري است. سپس هرگونه استقامت و استواري در راه دين «قنوت» ناميده شده است. راغب اصفهاني طاعت خاضعانه را قنوت مي‌داند  و صاحب التحقيق آن را خضوع همراه با طاعت مي‌داند و تصريح مي‌كند كه هر دو قيد «خضوع» و «طاعت» در قنوت، ملحوظ است.

 1 .قنوت يا تشريعي است؛ نظير«وَقُومُوا لِلَّهِ قَانِتِينَ»[3] و «يَا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَاسْجُدِي… »[4]

يا تكويني است؛ نظير«لَّهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَوَتِ وَٱلأَرضِ كُلّ لَّهُۥ قَنِتُونَ»[5] و از همين باب است آيه مورد بحث كه درباره همه آنچه در آسمان‌ها و زمين است مي‌فرمايد: كُلّ لَّهُۥ قَنِتُونَ ؛ يعني همه موجودات در برابر خدا خاضع و فرمانبردارند. 

چون «دوام» در مفهوم قنوت اشراب شده معناي ضمني كُلّ لَّهُۥ قَنِتُونَ، اطاعت و خضوع مستمر است، نه خضوع مقطعي؛ از اين رو اگر موجودي «گاهي» خدا را عبادت و براي او خضوع كند نسبت به خداوند «قانت» نيست؛ پس قانت خواندن همه موجودات دلالت دارد كه هيچ موجودي در هيچ لحظه‌اي از فرمان الهي تمرّد و سرپيچي ندارد؛ همه موجودات در همه شرايط و حالات قانت‌اند؛ نه اينكه در آغاز پيدايش قنوت و خضوع داشته باشند و در مرحله بقا از قنوت استنكاف داشته باشند.فرمانِ اقْنُتِي لِرَبِّكِ به مريم بدين معناست كه دائم القنوت باش، و اگر خداي سبحان فرمود: شخص عالم و غير عالم يكسان نيستند؛ «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ» نخست در صدر آيه، خضوع مستمرّ و دائم را يادآور شد؛ بنابراين خداوند به عالِمي بها مي‌دهد كه همواره اهل خضوع و تقوا باشد. عالمي كه تقوا و قنوت و خضوع او هميشگي است و دائماً از پايان كار خود هراسناك و به رحمت خدا اميدوار است، با ديگران فرق دارد: «أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّيْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ»[6]

حضرت اميرمؤمنان عليه‌السلام در بيان نوراني خود فرمود: راز بي‌رغبتي مردم به علوم الهي آن است كه عالمان مواظب حريم علم خود نيستند و حقّ علم خويش را ادا نمي‌كنند؛ «إذا ضَيَّعَ العالِمُ عِلمَهُ استَنكَفَ الجاهِلُ أن يَتَعَلَّمَ»[7]. عمل صالح عالمان مشوّق مردم براي يادگيري علم است؛ زيرا علم نور است و هيچ كس از علم به ويژه علوم الهي كه تا ابد قرين انسان است گريزان نيست، بلكه همه علاقه‌مند فراگيري آن هستند.

 روشن شد كه قنوت و عبادت مستمر به علم بها مي‌دهد و طالب علم نخست بايد بكوشد پاسي از شب را قانت باشد، سپس به تعلّم بپردازد تا نوري در جامعه باشد؛ «وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشي بِهِ فِي النَّاسِ»[8]و[9]


[1] .تفسیر المیزان، ج ۱، ص۳۹۴

[2] . تفسیر نمونه ذیل آیه

[3] . سوره بقره آیه ۲38

[4] . سوره آل عمران آیه ۴۳

[5]. سوره روم آیه ۲۶

[6]. سوره زمر آیه ۹

[7] . نهج البلاغه، حكمت 372

[8]. سوره انعام آیه ۱۲۲

[9]. تفسیر تسنیم، ج ۶ ،صص ۲۹۱و ۲۹۲ و۳۰۲


مؤسسه نورالیقین

مرکز تخصصی تفسیر و علوم قرآنی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *