داستانی حیرت انگیز از امام موسی کاظم (علیه السلام)

create forum اضافه کردن دیدگاه جدید remove_red_eye 1005 خواندن

 

 

 

(سوار بر ابر از چین تا طالقان)

 

هارون الرشید مردی به نام علی بن صالح طالقانی را خواست باو گفت: تو مدعی هستی که ابر ترا از چین به طالقان برده. گفت: بلی. پرسید: چطور؟

گفت: کشتی ما در امواج خروشان دریا شکست سه شبانه روز بر تخته پاره ای در دل امواج بودم ناگهان موجی مرا به داخل خشکی برد دیدم ناحیه ای سبز و خرم و جویبار و درختهای زیادی است. زیر سایه درختی به خواب رفتم، ناگهان در خواب صدای وحشتناکی شنیدم از ترس بیدار شدم دیدم دو حیوان شبیه به اسب با هم جنگ می کنند نمیتوانم بگویم چطور بودند همین که مرا دیدند داخل دریا شدند. در این موقع پرنده ای عظیم را دیدم که کنار غاری نزدیک کوه به زمین نشست خود را پشت درختها پنهان کردم تا نزدیک پرنده رسیدم می خواستم او را از نزدیک ببینم همین که مرا دید پرواز کرد من هم از پی او دویدم.

 

نزدیک غار که رسیدم صدای تسبیح و تهلیل و تکبیر و تلاوت قرآن شنیدم جلو رفتم یکنفر از درون غار صدا زد علی بن صالح طالقانی داخل شو خدا تو را رحمت کند داخل شده سلام کردم شخصی بزرگوار و با جلالت و خوش قد و قامت دیدم که تنومند بود و جلو سرش مو نداشت چشمهای درشتی داشت جواب سلامم را داده فرمود: علی بن صالح طالقانی تو از گنجینه ها بشمار می روی خداوند با گرسنگی و تشنگی و ترس آزمایشت نمود و به تو ترحم فرمود نجات یافتی و آب گوارایی آشامیدی. می دانم چه ساعتی در کشتی نشستی و چه موقع کشتی شما شکست و چند روزی روی تخته پاره بودی که گاهی تصمیم می گرفتی خود را در دریا اندازی تا بمیری و از این گرفتاری نجات یابی و می دانم چه ساعتی نجات یافتی و آن دو حیوان خوش منظری که دیدی و از پی آن پرنده دویدی وقتی پرواز کرد اکنون بیا بنشین خدا تو را رحمت کند.

 

این سخنان را که شنیدم عرض کردم تو را به خدا چه کسی از این جریان ها شما را مطلع نموده؟ فرمود: خدای دانا بر پنهان و آشکارا آن کسی که تو را می نگرد وقتی در سجده اظهار بندگی می کنی. فرمود: تو گرسنه هستی، لبهایش به کلماتی تکان خورد ناگهان ظرف غذایی با سرپوش حاضر شد، سرپوش از آن برداشته فرمود:

بیا جلو بخور از آنچه خدا ارزانی داشته، غذایی بود که لذیذتر از آن ندیده بودم بعد آبی آشامیدم که گواراتر و لذیذتر از آن نیاشامیده بودم، بعد دو رکعت نماز خواند آنگاه فرمود: علی مایلی برگردی به وطنت، گفتم چه کسی می تواند مرا بآنجا برساند. فرمود: باحترام دوستانمان این کار را برای آنها می کنم.

 

دست برداشت و چند دعا نموده گفت: الساعه الساعه. ناگهان تکه تکه های ابر سایه بر جلو غارانداخت هر ابری می آمد می گفت: سلام علیک ای دوست و حجت خدا جواب می داد: علیک السلام و رحمة الله و برکاته ای ابر شنوا و مطیع.

می پرسید: کجا می روی؟ جواب می داد: بفلان سرزمین، می پرسید: مأمور رحمتی یا غضب؟ می گفت: برای رحمت یا غضب و می رفت.

 

تا ابری نیکو و درخشان آمد سلام کرد. آن آقا جواب داد پرسید کجا می روی؟ گفت: به طالقان پرسید: برای رحمت یا غضب؟ گفت رحمت. فرمود: این امانتی که به تو می سپارم به آن سرزمین ببر. گفت اطاعت می کنم فرمود: روی زمین قرار بگیر، روی زمین قرار گرفت. بازوی مرا گرفت و روی ابر قرار داد.

در این موقع گفتم: تو را به خدای بزرگ و به حق محمد خاتم النبیین و علی سیدالوصیین و ائمه طاهرین بگوشما که هستی؟ به خدا قسم مقام ارجمندی داری!.

 

فرمود: وای برتو علی بن صالح، خدا زمین را یک چشم به هم زدن از حجت خالی نمی گذارد یا در پرده استتار یا آشکار، من حجت آشکار و پنهان خدایم من حجت خدایم در روز قیامت من ناطق و گوینده از طرف پیامبرم، موسی بن جعفرم، متوجه امامت او و آباء گرامش شدم.

 

در این موقع دستور داد ابر حرکت کند. حرکت نمود به خدا قسم ذره ای ناراحتی و ترس نداشتم بیش از یک چشم به هم زدن نشد که در بازار طالقان فرود آمدم خانواده و زندگی ام سالم بودند.

 

هارون دستور داد او را بکشند تا این حدیث را دیگری نشنود.

 

گردآورنده: وحیده سادات حسینی فرد

 

منابع:

زندگی حضرت امام موسی کاظم (ع) /ترجمه جلد 48 بحار الانوار /ص 37-35

مناقب شهر آشوب /جلد 3/ص418

 

موسسه نورالیقین

       مرکز تخصصی تفسیر و علوم قرآنی

تصویر امنیتی

تصویر امنیتی جدید

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به موسسه نورالیقین می باشد

نقل مطلب فقط با ذکر منبع جایز می باشد