غریب طوس

create سعادتمند forum اضافه کردن دیدگاه جدید remove_red_eye 1079 خواندن

 

 

نام: علی.

شهرت: رضا.

کنیه: ابوالحسن.

پدر: امام موسی کاظم (ع).

مادر: نجمه خاتون (تکتم).

زمان تولد: 11 ذی القعده سال 148 هجری قمری.

محل تولد: مدینه منوّره.

شهادت: آخر صفر سال 203 هجری قمری، به وسیله مأمون عباسی مسموم و در سناباد ( مشهد فعلی) به شهادت رسیدند.

مرقد مبارک: مشهد مقدس.

مدّت امامت: 20 سال.

- مادر آن حضرت:

«هشام بن احمر می گوید : موسی بن جعفر (ع) به من فرمود: آیا اطلاع داری که کسی از مردم مغرب آمده باشد؟ گفتم نه. فرمود: چرا ، مردی از مغرب به مدینه آمده است. بیا با هم برویم. سوار شد و من هم همراه آن حضرت سوار شدم. وقتی پیش آن مرد رسیدیم معلوم شد از مردم مغرب است و با او چند کنیز و برده است.

به او گفتم: کنیزان خود را عرضه دار. او به ما هفت کنیز را نشان داد که موسی بن جعفر(ع) می فرمود نه. سپس گفت: اگر کنیز دیگری هم داری نشان بده . گفت: فقط یک دوشیزه دیگر پیش من باقی مانده که بیمار است. امام کاظم (ع) فرمود: برای تو چه مانعی دارد که آن را به ما نشان بدهی؟ او نپذیرفت و امام (ع) برگشت. فردای آن روز مرا فرستاد و فرمود: به او بگو آن دوشیزه بیمار را به چند می خواهی بفروشی و هر چه گفت بپذیر و بگو خریدم. من پیش آن فروشنده رفتم. گفت: آن دوشیزه از تو باشد، ولی به من بگو مردی که دیروز همراه تو بود کیست؟ گفتم: مردی از بنی هاشم است. پرسید از کدام خاندان بنی هاشم؟ گفتم: اطلاع بیشتری ندارم. گفت: به تو خبر می دهم که من این دوشیزه را از دورترین نقطه مغرب (اندلس-مراکش) خریدم.

زنی از اهل کتاب مرا دید و پرسید: این کنیزک که همراه تو است برای چیست؟ گفتم: برای خودم خریده ام. گفت: سزاوار نیست که این دوشیزه پیش تو باشد. بلکه چنین مقدر است که باید نزد بهترین مردم زمین باشد و پس از اندک مدتی که پیش او باشد پسری خواهد زایید که در خاور و باختر زمین چنان پسری متولد نخواهد شد».(1)

- بارداری و تولد:

از مادر آن حضرت نقل است که فرمود:

چون به حضرت رضا (ع) حامله شد سنگینی حمل را احساس نمی کرد و در خواب صدای تسبیح و تهلیل و تمجید از شکم خود می شنید. همینکه کودک متولد شد روی زمین افتاد دست بر زمین گذاشت و سر به آسمان بلند کرده لبهایش را حرکت میداد مثل اینکه چیزی می گفت.

امام کاظم (ع) در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند و کام کودک را با آب فرات برداشت سپس او را به مادر داد و فرمود: بگیر این بقیة الله است در روی زمین.(2)

- لقب رضا:

«بزنطی می گوید: به حضرت جواد عرض کردم گروهی از مخالفین شما معتقدند که لقب رضا را مأمون به پدر شما داد چون راضی شد که ولی عهد او باشد فرمود بخدا دروغ گفته اند و کار نابجائی کرده اند خداوند بزرگ او را رضا نامیده زیرا او مورد رضایت خدا بود در آسمانها و مورد پسند پیامبر اکرم و ائمه طاهرین بود در زمین.

عرض کردم مگر تمام آباء و اجداد شما از ائمه طاهرین علیهم السلام مورد پسند خدا و پیامبر و ائمه نمودند؟ فرمود: چرا عرض کردم پس چرا پدرت را بین آنها رضا لقب داده اند؟ فرمود: چون مخافین نیز او را چنان پسندیدند که دوستان و موافقین نیز پسندیده بودند ولی این موفقیت برای هیچ کدام از آباء گرامش دست نداد بهمین جهت در میان ائمه به رضا ملقب شد».(3)

- تلاش امام کاظم (ع) برای معرفی امام پس از خود: امام رضا (ع) بزرگترین فرزند ذکور امام کاظم (ع) بود. ایشان در زمان امامت پدر بزرگوارشان به اداره برخی از امور شیعه می پرداخت.

از آنجا که دوران امام کاظم (ع) دورانی پراز آشوب و خفقان بود و ایشان نیز در بند و حبس هارون الرشید به سر می برد، هر آینه ممکن بود شیعیان پس از آن حضرت دچار تفرقه و سرگردانی شده و نتوانند پیشوای پس از ایشان را شناسائی کنند، لذا حکمت اقتضاء می کرد آن جناب بر ولابت امام رضا (ع) پس از خود تأکید نماید.

امام کاظم (ع) از تمام وسایل موجود برای بیان امامت فرزندش استفاده می کرد، بطور مثال نامه ای نوشت و در آن به امامت امام رضا (ع) تصریح نمود و شصت نفر از سران مدینه را بر آن گواه گرفت و یا بسیاری از امور را به ایشان ارجاع می نمود تا مردم حجّت خدا پس از وی را بشناسند.(4)

- فرقه واقفیه:

علی رغم همه ی تأکیدات امام کاظم (ع)، برخی جریانات سیاسی برای رسیدن به مطامع خویش از مسأله ی غیبت امام کاظم (ع) و زندانی بودن آن حضرت سوء استفاده نموده و پس از شهادت ایشان ادّعا نمودند که امام زنده است و همانا او مهدی این امّت می باشد و بر امامت امام هفتم توقف نمودند و پیشوایی امام رضا (ع) را انکار کردند این فرقه که به واقفیه مشهور شدند، عمر درازی نداشتند و دیری نگذشت که با درایت امام رضا (ع) توطئه شومشان برملا شد.(5)

«اصحاب حضرت موسی بن جعفر (ع) اجماع دارند که آن حضرت بر امامت فرزندش علی بن موسی علیهما السلام تصریح کرده ، فقط معدودی از واقفیه، که به ممطوره معروف اند در این مورد اختلاف کرده اند و علت قضیه این بوده که در دست آنان مقداری اموال وجود داشت و چون حضرت موسی بن جعفر (ع) در زندان بود و پس از آن به شهادت رسید آنان اموال را ضبط کردند و منکر امامت فرزندش حضرت رضا شدند.

از این جهت که آنان برای غرض مخصوصی که ضبط اموال باشد امامت وی را انکار کرده اند، به گفتار آنها اعتمادی نیست و اعتراض این جماعت مردود است. پس در این صورت نصی منقول گفته آنان را که مخالف عقل هم هست باطل می کند و این جماعت اکنون منقرض شده اند».(6)

- خلفای همزمان با امامت آن حضرت:

دوره امامت آن حضرت بیست سال بود که نیمی از آن در زمان حکومت هارون الرشید و نیم دیگر در دوره حکومت امین و مأمون می باشد.

«امام رضا علیه السلام 29 سال و 2 ماه داشتند که به امامت رسیدند و آغاز امامت ایشان با ادامه حکومت هارون الرشید معاصر بود، پس از هارون ، محمد امین پسر زبیده مدت 3 سال و 25 روز حکومت کرد. سپس امین خلع شد و عمویش ابراهیم بن شکله را بمدت 14 روز به جای او قرار دادند، سپس امین از حبس آزاد شد و مجدّداً برای او از مردم بیعت گرفتند، این بار 1 سال و 6 ماه و 23 روز پادشاهی کرد، سپس عبدالله مأمون 20 سال و 23 روز پادشاهی کرد».(7)

- فراخواندن امام (ع) به مرو:

مأمون که مردی زیرک و با سیاست بود در راستای مقابله با اوضاع آشفته عصر خود بر اساس یک نقشه طرح ریزی شده امام رضا (ع) را به مرو فرا خواند، چون علویان در گوشه و کنار مملکت اسلامی سر به شورش برداشته بودند و کشور اسلامی بسیار وسیع و پهناور شده بود و مأمون توانایی کنترل اوضاع را نداشت، او می خواست به بهانه ولایت عهدی امام رضا (ع) به چند هدف مهم دست یابد:

1-آرام ساختن علویان و باز داشتنشان از شورش.

2-مأمون می خواست دست بنی هاشم را در کارهای اجرائی حکومت باز بگذارد و به مردم وانمود کند که دودمان علوی دنیا پرستند و اینکه خود را به دنیا بی رغبت نشان می دهند به جهت فریب مردم است و اگر به قدرت دست یابند دست کمی از دیگران ندارند، تا بدینوسیله مردم از اطراف ایشان پراکنده شوند.

3-جمع کردن علویان در پایتخت برای کنترل بهتر ایشان.

لیکن امام رضا (ع) که از تمامی توطئه ها و نقشه های پشت پرده آگاه بود در حضور مردم و در محضر تاریخ وی را رسوا و مفتضح نمود.(8)

- حدیث سلسله الذهب:

امام رضا (ع) در مسیر مرو چون به نیشابور رسید محدّثان نزد وی گرد آمدند و گفتند:

«ای پسر پیامبر خدا، از نزد ما می روی و برای ما حدیثی که از آن بهره ببریم بیان نمی کنی؟ این درحالی بود که آن حضرت در عماری نشسته بود. پس حضرت سر خود را از عماری بیرون آورد و فرمود:

از پدرم موسی بن جعفر (ع) شنیدم که می فرمود: از پدرم جعفر بن محمد (ع) شنیدم که می فرمود: از پدرم محمد بن علی(ع) شنیدم که می فرمود: از پدرم علی بن الحسین (ع) شنیدم که می فرمود: از پدرم حسین بن علی (ع) شنیدم که می فرمود: از پدرم امیر مؤمنان علی بن ابی طالب (ع) شنیدم که می فرمود: از پیامبر خدا شنیدم که می فرمود: از جبرئیل شنیدم که می فرمود: از خداوند بزرگ شنیدم که می فرمود:

کلمه (لا اله الّا الله) دژ استوار من است، هر کس به این دژ درآید، از عذاب من ایمن خواهد بود. پس هنگامی که مرکب حضرت حرکت کرد، با صدای بلند فرمود: با شروط آن، و من خود یکی از شروط آن هستم».(9)

از آنجا که راویان این حدیث قدسی همگی از معصومین می باشند تا سرانجام به خداوند متعال می رسد به سلسله الذهب به معنای زنجیره زرّین مشهور شده است.

- ولایت عهدی امام (ع):

مأمون در راستای رسیدن به اهداف شومی که در سر می پرورانید به امام رضا (ع) پیشنهاد خلافت را داد. امام (ع) از پذیرش این امر امتناع ورزید و با وی در ملاء عام محاجّه نموده و فرمود:

«آیا خلافت تو منصبی الهی و به حقّ است؟ اگر منصبی الهی است که تو حقّ و اجازه نداری که آن را به دیگری واگذاری و اگر خلافت تو به حقّ نیست چگونه چیزی را که خود مالک آن نیستی به دیگری تفویض می کنی؟!

شاید ردّ خلافت از سوی امام دو جهت داشته :

اولاً: خلافتی که با شالوده فساد استوار شده بود، فقط زیبنده قامت مأمون و امثال او بود نه زیبنده حجّت حقّ، اگر امام چنین خلافتی را می پذیرفت باید آن را از اساس ویران کرده و دوباره بر شالوده ای درست بنا می کرد و این امر در چنان اوضاعی امکان پذیر نبود.

ثانیاً:مأمون در پیشنهاد خود صادق نبود، بلکه میخواست از وجود امام رضا (ع) استفاده سیاسی برده و پس از کسب مشروعیّت برای خود امام را از بین ببرد.

لذا امام رضا (ع) پیشنهاد خلافت را رد کرد اما چون خود را در برابر پذیرش ولایت عهدی مجبور دید شرط پذیرش ولابت عهدی را این امر قرار داد که ابدا در کارهای حکومتی دخالت نکند، این شرط حساب شده باعث شد تا مأمون نتواند از وجود امام سوء استفاده کرده و برای خود کسب مشروعیّت کند.

به این ترتیب امام توطئه و نقشه زیرکانه مأمون را عقیم و بی نتیجه قرار داد، در همین راستا از همان روزهای نخستین ولایت عهدی امام رضا (ع) از هر فرصت بدست آمده برای گسترش فرهنگ وحی بهره جست و اعلام کرد که از دیگران به خلافت سزاوارتر است و مأمون در ابراز لطف و پیشنهاد خلافت یا ولایت عهدی تنها به تکلیف واجب خویش عمل کرده است».(10)

- دعا برای طلب باران:

چون مأمون حضرت رضا (ع) را ولیعهد خود قرار داد باران آسمان حبس شد پس گروهی از اطرافیان مأمون و دشمنان امام (ع) گفتند دلیل این امر ولایت عهدی ایشان می باشد. این خبر به مأمون رسید و بر او گران آمد و از امام رضا (ع) خواست تا خدا را خوانده و دعا نماید که باران ببارد. امام پذیرفت و قرار بر روز دوشنبه شد چراکه امام فرمود:

شب گذشته رسول خدا (ص) به خواب من آمد و امیرالمؤمنین (ع) نیز با او بود فرمود ای پسر من صبر کن تا روز دوشنبه و در آن روز با مردم بصحرا بشتابید و طلب باران کن بدرستی که حقتعالی باران بایشان عطا کند و مردم را خبر بده بآنچه حقتعالی بتو بنمایاند و مردم از حال خود آگاه نباشند تا اینکه علم مردم بفضل و مکان تو در نزد پروردگار تو زیاد شود.

سرانجام روز موعود فرا رسید. امام (ع) رو بصحرا نهاد و خلائق بیرون آمدند و نظر می کردند. آن جناب بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی دعا نمود. یکباره بادهای مختلفه وزیدن گرفت و آسمان شروع به رعد و برق نمود. مردم هراسان می خواستند از باران فرار کنند، امام فرمود:

ایها الناس بر رفق و مدارات باشید و در مکان خود آسوده باشید که این ابر از برای شما نیست و جز این نیست ابر از برای فلان شهر است و آن ابر بگذشت و عبور کرد. تا ده ابر به این منوال گذشتند تا یازدهمین ابر پدیدار گشت. آن بزرگوار فرمود: ایها الناس این ابر را خداوند برای شما فرستاده است شکر کنید خدا را بر تفضل او بر شما و بروید در منزلها و مساکن خود که این ابر در سمت الرأس شما واقع شود و بالای سرهای شما بایستد و باران خود را از شما نگهدارد تا اینکه داخل شوید در منازل خود پس خیر و خوبی بر شما فرود آید بقدری که لایق کرد و جلال خدا است و آن جناب از منبر فرود آمد.(11)

- نماز عید قربان:

«یاسر خادم گوید: چون عید (قربان) فرا رسید مأمون بسوی امام رضا علیه السلام کس فرستاد و درخواست کرد آن حضرت برای عید حاضر شود و نماز گزارد و خطبه بخواند امام رضا (ع) پیغام داد:

شروطی را که میان من و تو در پذیرش امر ولایت عهدی بود، خودت میدانی (بنا بر این بود که من از این گونه امور معاف باشم) مأمون پیغام داد که من میخواهم با این عمل دل مردم آرامش یابد و فضیلت شما را بشناسند، سپس بارها آن حضرت باو جواب رد میداد و او پافشاری می کرد تا آنکه حضرت فرمود:اگر مرا از این امر معاف داری، خوشتر دارم و اگر معاف نکنی، همچنان که پیغمبر و امیرالمؤمنین علیهما السلام (برای نماز عید) بیرون می شدند، بیرون می شوم، مأمون گفت: هرگونه خواهی بیرون شو، و دستور داد سرداران و تمام مردم صبح زود در خانه امام رضا (ع) حاضر باشند.

یاسر خادم گوید: مردان و زنان و کودکان در میان راه و پشت بامها بر سر راه امام رضا (ع) نشستند، و سرداران و لشکریان در خانه آن حضرت گرد آمدند. چون خورشید طلوع کرد، امام علیه السلام غسل نمود و عمامه سفیدی که از پنبه بود بسر گذارد، یک سرش را روی سینه و سر دیگر را میانه دو شانه انداخت و دامن بکمر زد و بهمه پیروانش دستور داد چنان کنند.

آنگاه عصای پیکان داری بدست گرفت و بیرون آمد، ما در جلو بودیم و او پابرهنه بود و پیراهن خود را هم تا نصف ساق بکمر زده بود و لباس های دیگرش را هم بکمر زده بود. چون حرکت کرد و ما هم پیشاپیش حرکت کردیم، سر بسوی آسمان بلند کرد و چهار تکبیر گفت که ما پنداشتیم آسمان و دیوارها با او هم آواز بودند، سرداران و مردم آماده و سلاح پوشیده و بهترین زینت را نموده، دم در ایستاده بودند. چون ما با آن صورت و هیئت بر آنها درآمدیم و سپس امام رضا (ع) درآمد و نزد در ایستاد فرمود:

(الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، {الله اکبر} علی ما هدانا، الله اکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام، والحمدلله علی ما أبلانا).

ما هم صدا را میکشیدیم و می گفتیم.

یاسر گوید: شهر مرو از گریه و ناله و فریاد بلرزه در آمد، سرداران چون امام رضا علیه السلام را پا برهنه دیدند، از مرکبهای خود فرود آمدند و کفشهای خود را به کنار گذاشتند، حضرت پیاده راه می رفت و در سر هر ده قدم می ایستاد و سه تکبیر می فرمود.

یاسر گوید: ما خیال می کردیم که آسمان و زمین و کوه با او هم آواز گشته و شهر مرو یکپارچه گریه و شیون بود، خبر به مأمون رسید، فضل بن سهل ذوالریاستین باو گفت: یا امیرالمؤمنین! اگر امام رضا با این وضع بمصلّی (محل نماز عید) رسد، مردم فریفته او شوند، صلاح اینست که از او بخواهی برگردد.

مأمون بسوی حضرت کس فرستاد و درخواست برگشتن کرد، امام رضا علیه السلام کفش خود را طلبید و سوار شد و مراجعت فرمود».(12)

- علت مسموم نمودن امام: تاریخ دلائل متعددی را در علت مسموم نمودن امام رضا (ع) ، توسط مأمون بیان می کند:

طبری می نویسد: مأمون نامه ای به بنی عباس در بغداد نوشت و مرگ امام (ع) را به آنان اعلام نمود و از آنها خواست تا به اطاعت وی درآیند چراکه دشمنی بنی عباس با مأمون بخاطر بیعت وی با حضرت بوده است.(13)

البته گفته طبری با دیگر مورخان هماهنگی ندارد.

در کتاب إعلام الوری، علامه طبرسی می نویسد:

«علت اینکه مأمون حضرت رضا علیه السلام را شهید کرد این بود که امام علیه السلام همواره جلو خرابکاریهای وی را می گرفت و موجبات خشم و غضب وی را فراهم می کرد، مأمون هم از کلمات آن جناب ناراحت می شد ولیکن خشم خود را اظهار نمی کرد، گاهی که حضرت رضا علیه السلام او را نصیحت می کرد، و از عواقب اعمالش می ترسانید، سخنان امام را در ظاهر می پسندید، ولی در نهانی ناراحت می شد».(14)

شهید مطهری در کتاب سیری در سیره ائمه اطهار بیان می نماید:

«قرائن نشان می دهد که امام رضا علیه السلام را مسموم کردند و یک علت اصلی همان قیام بنی العباس در بغداد (بر علیه مأمون) بود، مأمون در حالی حضرت رضا علیه السلام را مسموم کرد که از خراسان به طرف بغداد می رفت و مرتب اوضاع بغداد را به او گزارش می دادند، به او گزارش دادند که بغداد قیام کرده او دید که حضرت رضا علیه السلام را نمی تواند عزل کند و اگر با این وضع آشفته بخواهد وارد بغداد شود بسیار مشکل است، برای اینکه زمینه رفتن آنجا را فراهم کند و به بنی عباس بگوید کار تمام شد، حضرت را مسموم کرد و آن علت اساسی که می گویند و قابل قبول هم هست و با تاریخ وفق دارد،همین جهت است».(15)

- امام (ع) شهادت خویش را پیشاپیش به اباصلت خبر داد:

«ابوالصلت هروی می گوید: روزی در حالی که برابر حضرت رضا ایستاده بودم، به من فرمود: ای اباصلت! داخل این بقعه که گور هارون در آن است برو و از چهار گوشه آن برای من مشتی خاک بردار و بیاور. من رفتم و آوردم و چون مقابل ایشان رسیدم، فرمودند بده ببینم. من نخست خاکی را که از آن سو که در بقعه است برداشته بودم دادم. آن را گرفت و بو کرد و ریخت و فرمود: اینجا را شروع به کندن خواهند کرد ولی سنگی ظاهر می شود که هیچ یک از کلنگهای خراسان اگر همه را هم جمع کنند در آن کار نخواهد کرد و نمی تواند آن سنگ را از ریشه بیرون آورد.

درباره مشت خاکی که از پایین پا و بالای سر گور هارون برداشته بودم همین گونه فرمود. سپس گفت: آن مشت دیگر را بده (که از پیش رو و جلو گور هارون بود) که آن از تربت و خاک من است.

سپس فرمود: به زودی اینجا برای من گوری حفر می کنند. به آنان بگو به اندازه هفت پلکان گود کنند و برای من شق بسازند(نوعی از گور که بالای مرده لحد نمی گذارند) و اگر نپذیرفتند و گفتند باید لحد بسازیم، به آنان بگو آن را به اندازه دو ذراع ویک وجب قرار دهند و خداوند هر اندازه که بخواهد آن را توسعه و گشایش می دهد و پس از اینکه چنین کردند، تو در آن گور در بخش بالای سر من رطوبتی خواهی دید. این سخن را که به تو می گویم بگو از همان جا چندان آب خواهد جوشید که تمام گور از آب انباشته می شود و ماهیهای کوچکی در آن ظاهر می شود. این نانی را که به تو می دهم برای آنان ریز کن و آن ماهیها آن را خواهند خورد و چون چیزی از نان باقی نماند ماهی بزرگی بیرون خواهد آمد و آن ماهی های کوچک را خواهد بلعید و سپس از نظر ناپدید می شود، و چون آن ماهی از نظر ناپدید شد دست خود را بر آن آب بگذار و این سخن را که به تو می گویم بگو. آب فرو خواهد شد و هیچ چیز از آن باقی نمی ماند و تمام این کارها را در حضور مأمون انجام بده.

علی بن موسی الرضا (ع) سپس فرمود: ای اباصلت! من فردا پیش این تبهکار (مأمون) خواهم رفت. اگر هنگامی که از پیش او بیرون آمدم سر برهنه بودم با من سخن بگو، پاسخ ترا خواهم گفت و اگر سرم پوشیده و عبا بر سر کشیده بودم با من سخن مگو».(16)

- نحوه مسموم نمودن امام علیه السلام:

در مورد چگونگی مسموم نمودن امام، تاریخ چند روایت را بیان می نماید:

عبدالله بن بشیر می گوید:

مأمون به من دستور داد تا ناخن هایم را بلند کنم سپس چیزی به من داد شبیه بتمر هندی و گفت: این را به دستانت بمال، بعد از من خواست تا با همان دستان انار را فشرده و آبش را بگیرم و آن آب انار را به امام خورانید و همان سبب مرگ آن حضرت شد.

از محمد بن جهم روایت است که:

حضرت انگور دوست می داشت، پس قدری انگور تهیه کردند و در جای حبّه های آن چند روز سوزن زهر آلود زدند، سپس سوزنها را کشیده و آن انگور را به امام دادند و سبب شهادت ایشان گردید.(17)

ابوالصلت روایت می کند:

سینی بزرگی از میوه در برابر مأمون بود، خوشه انگوری در دست وی بود و قسمتی از آن را خورده بود آنرا به امام داد گفت: ای پسر رسول خدا! انگوری بهتر از این ندیده ام. امام فرمود: انگورهای خوب فراوان است که از میوه های بهشتی است. مأمون گفت: از همین انگور بخور.

امام در اثر اصرار وی سه دانه از آن خورد و آن را به زمین نهاد و برخاست مأمون گفت: کجا می روید؟ فرمود: همان جا که مرا فرستادی.(18)

- حضور امام جواد علیه السلام بر بالین پدر:

اباصلت روایت می کند: «من مقداری در صحن حیاط مغموم و محزون بودم در این هنگام مشاهده کردم جوان خوش صورتی که خیلی شباهت به حضرت رضا داشت وارد منزل شد من بطرف او رفتم و گفتم:در خانه بسته بود از کجا وارد شدی؟ فرمود: کسی که مرا در این ساعت از مدینه به اینجا رسانیده او قادر است مرا از در بسته وارد کند، گفتم: شما که هستی؟ فرمود: ای اباصلت من حجت خداوند بر تو هستم، من محمد بن علی می باشم.

بعد از این بطرف پدر بزرگوارش رفت، امام رضا امر کرد من هم داخل اطاق شدم در این هنگام پدرش او را به سینه چسبانید و پیشانیش را بوسید، پس از این وی را روی فراش خود برد و مدتی با او به گفتگو پرداخت و من از گفتگوی آنان اطلاعی پیدا نکردم، در این هنگام مشاهده کردم یک شیء سفیدی از دهان حضرت رضا بیرون شد و حضرت جواد اندکی از وی را چشیدند، و نیز حضرت رضا دست در جیب خود فرو کردند و شیئی را که مانند پرنده ای بود بیرون آورده و امام جواد علیه السلام او را فرو بردند.(19)

- تغسیل امام:

پس از اینکه حضرت رضا علیه السلام از دنیا رفتند، حضرت جواد خود امام را غسل نموده، کفن کرده و بر ایشان نماز خواند. اباصلت روایت می کند که در خزانه نه آب بود ونه کفن و تابوت اما در کمال شگفتی همه را آنجا یافت.

- پرواز تابوت:

هنوز نماز امام جواد (ع) تمام نشده بود که سقف شکافته شد و تابوت از اطاق بیرون شده و بالا رفت. اباصلت گوید: عرض کردم یا ابن رسول الله اکنون مأمون خواهد آمد و رضا را از ما خواهد خواست، ما در پاسخ وی چه گوییم؟ فرمود: شما ساکت شوید اکنون تابوت برمی گردد ای اباصلت هرگاه پیغمبری در شرق بمیرد و وصی او در مغرب از دنیا برود، خداوند ابدان آنها را با ارواح در یک جا جمع می کند.

در این هنگام ناگهان سقف شکافت و جنازه نمایان گردید، امام جواد علیه السلام، حضرت را از تابوت بیرون کرد و در فراشش گذاشت مثل اینکه وی را غسل و کفن نکرده اند سپس فرمود: اکنون برخیزید و در را برای مأمون باز کنید.(20)

- ثواب زیارت آن حضرت:

در مورد ثواب زیارت مرقد مطهر آن حضرت روایات فراوانی آمده است که حکایت از مقام والای زائران آن امام غریب دارد.یه دلیل کثرت روایات فقط به ذکر چند مورد اکتفا مینماییم.

امام علی بن موسی الرضا علیه السلام فرمودند:

کسی که من را زیارت کند در حالیکه خانه ام دور و مزارم بعید است من روز قیامت در سه موطن به نزدش آمده تا او را از ترس ها و هولهای قیامت برهانم:

الف:هنگامی که کتاب ها (نامه های اعمال) به دست های راست و چپ داده می شوند.

ب: در هنگام عبور از صراط.

ج: در وقت نهادن اعمال در میزان.(21)

امام علی بن موسی الرضا علیه السلام فرمودند:

در خراسان قطعه زمینی وجود دارد که زمانی جای آمد و شد فرشتگان می شود. چنان که همیشه فوجی از آسمان فرود می آید، و فوجی صعود میکند تا در صور دمیده شود. پس گفتند: ای فرزند رسول خدا! و این کدامین قطعه زمین است؟ فرمود: آن در سرزمین طوس است، که بخدا آن زمین چمنزاری از چمنزارهای بهشت است. هر کس که مرا در آن قطعه زمین زیارت کند چنانست که رسول خدا صلّی الله علیه و آله را زیارت کرده باشد، و خدای تبارک و تعالی ثواب هزار حج بیشائبه و هزار عمره مقبول برای او مینویسد، و من و پدرانم بروز قیامت شفیع وی هستیم.(22)

 

 

گردآورنده: وحیده سادات حسینی فرد


1. روضة الواعظین/محمد بن حسن فتّال نیشابوری/ ص7-386

زندگانی حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام (جلد 49 بحارالانوار)/ ص9-8

2. همان /ص9

3. عیون اخبار الرضا علیه السلام/ شیخ صدوق/ جلد 1/ ص13

4. قصص الانبیاء جزائری/ ص807

5. همان/ ص808

6. أعلام الوری/ علامه طبرسی/ ص424

7. عیون اخبار الرضا علیه السلام/ جلد 1/ ص17

8. قصص الانبیاء جزائری/ ص813

9. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال/ شیخ صدوق/ ص19

10. قصص الانبیاء جزائری/ ص14-813

11. عیون اخبار الرضا علیه السلام/ جلد 2/ ص 9-408

12. اصول کافی/ جلد 2/ ص9-408

13. تاریخ طبری/ جلد 13/ ص5676

14. اعلام الوری/ علامه طبرسی/ ص452

15. سیری در سیره ائمه اطهار /استاد مطهری/ ص210

16. روضة الواعظین/ محمد بن حسن فتّال نیشابوری/ ص8-377

17. الارشاد للمفید/ جلد 2/ ص2-261

18. روضة الواعظین/ محمد بن حسن فتّال نیشابوری/ ص 378

19. اعلام الوری/ علامه طبرسی/ ص455

20. همان /ص6-455

21. کامل الزیارات/ ابن قولویه/ ص920

22. من لا یحضره الفقیه/ شیخ صدوق/ جلد 3/ ص 500

تصویر امنیتی

تصویر امنیتی جدید

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به موسسه نورالیقین می باشد

نقل مطلب فقط با ذکر منبع جایز می باشد