درس سوم: من رنگ عوض نمی کنم

create forum اضافه کردن دیدگاه جدید remove_red_eye 2025 خواندن

 

من رنگ عوض نمی کنم

کودک امروز شما، جوان بالغ فرداست. زندگی آینده او سرشار، از مسائل، مشکلات و تنش هایی خواهد بود که برای هریک نیازمند تصمیم درست است؛ به همین دلیل، هر انسانی نیاز دارد که به دانش تصمیم گیری مجهز شود.
در این مجموعه نوشتار که شماره چهارم آن را می خوانید؛ روش های دینی برای آموزش مهارت تصمیم گیری به کودکان را به والدین و معلمان عزیز بکار برده ایم.


روش اول: آیت مداری

همه موجودات عالم آیات الهی هستند. هر پدیده طبیعی که می بینید، از موجودات و گیاهان، هرکدام همچون یک نـُـت موسیقی هستند که در کنارهم، یک ارکسر بی مانند شده است که کلام خداوند خالق هستی را بیان می کنند. البته دیدن و شنیدن سخنان خدا، برای کسانی مهیاست که گوش جان و فطرت خویش را گشوده باشند. می خواهیم نسلی تربیت کنیم که با فطرت پاک خود، از کلمات خداوند در مخلوقات او پرده گشایی نماید.

 

درس امروز:

بند اول:مقدمه

در یک زمان مناسبی که ذهن کودک دلبند تان آماده شنیدن است، درس امروز را با پرسش هایی از قبیل "میدونی آفتاب پرست چیه؟ - تا حالا یه آفتاب پرست دیدی؟ " آغاز می کنیم.

 


بند دوم:معرفی آیت

سعی نمایید زندگی یک آفتاب پرست را به طور کامل برای کودک تان شرح دهید. مانند درس گذشته، تصاویر مناسب درباره آفتاب پرست به کودک نشان دهید.

به طور مثال:
« آفتاب پرست، یک جانور جالب از جنس خزندگان است مثل مار و کِـرم و مارمولک و...
که از حیوانات خونسرد است و بسیار کم تحرک و آرام است او مثل موجودات دیگر یک جفت چشم دارد. ولی چشمانش با یکدیگر همرنگ نیستند. تخم چشمانش باهم نمی چرخد، یعنی همزمان با یک چشم جلو و با یک چشم دیگر عقب را می بیند. این ویژگی را خدای متعال به او بخشیده است که بهتر پنهان شود تا به طور ناگهانی حمله کند. آخر کار مهم او همین است. با دست و پاها و دم خودش به یک جایی مثل درخت می چسبد و کمین می کند و منتظر می ماند تا یک حشره به او نزدیک شود، بعد با زبان بلند و چسبناکش حشرات را شکار می کند.
این جانور یک امتیاز دیگر هم دارد. اینکه رنگ بدنش عوض می شود و به رنگ جایی که در آن کمین کرده است درمی آید.»

 


بند سوم: بیان حکمت این آیت در قالب داستان

حالا وقت آن رسیده تا حکمت آفتاب پرست را در قالب داستان به کودک بازگو کنیم.

 

متن داستان :


                                                                                  من رنگ عوض نمی‌کنم!

آفتاب‌پرست چاق و تنبلی، به آرامی بر روی شاخه‌ درختی به جلو حرکت می‌کرد. او سال‌هاست که در این جنگل کمین می‌کند و حشرات و جانوران کوچک را با زبان چسبناک و بلند خود، شکار می‌کند.
او که خیلی تنبل و کند است، در محل شکار کمین می‌کند و برای اینکه جانوران کوچک، متوجه‌ او نشوند، خود را به رنگ همان محل درمی‌آورد، اگر مکان با برگ‌های سبز پوشیده باشد، او خود را به رنگ سبز درمی‌آورد؛ اگر روی زمین باشد و سطح زمین ازخاک پوشیده باشد، آفتاب‌پرست پوست خود را به رنگ خاک درمی‌آورد. خلاصه، محیط هر رنگی داشته باشد، آفتاب پرست خود را به آن رنگ درمی‌آورد تا هم‌رنگ محل شکار شود.
 


 

 


عیب او این است که همه جا را شکارگاه می‌بیند. درنتیجه، مجبور است که خود را به رنگ آن محل درآورد.
چشم‌های او در دو طرف سرش هر یک به سویی می‌چرخند. این توانایی، موجب شده است که دید وسیعی داشته باشد و حتی پشت سرش را هم ببیند. برای جانور تنبلی مانند او، چنین چشم‌هایی ضروری است.

این حیوان بی‌رنگ که نمی‌توان گفت رنگ واقعی او چیست، هیچگاه متوجه آن عیب بزرگ، یعنی رنگ عوض کردن خود نشد. برعکس، او خیال می‌کرد خیلی زرنگ، با هوش و با تجربه است که به هر رنگ درمی آید و در هر شرایط، موجودات کوچک را شکار کند. از پرخوری و تنبلی، بدنش چاق و زشت شده است.

او مغرورانه  روی شاخه، آرام و آسوده، به جلو حرکت می‌کرد. اطراف را نگاه می‌کرد تا محل مناسبی را برای کمین انتخاب کند. او همیشه پس از انتخاب محل مناسب کمین، در آنجا می‌نشست و سپس خود را به رنگ آن محل درمی‌آورد. مهم نبود که رنگ آن محل چه باشد، آفتاب‌پرست خیلی زود به همان رنگ درمی‌آمد. پس از آن، بی‌حرکت منتظر می‌ماند تا حشره یا جانور کوچکی در آن نزدیکی پیدا شود، و یکباره زبان بلند آفتاب‌پرست از دهانش خارج شده و به سمت آن زنبور، پروانه یا ملخ پرتاب می‌شد و به آن می‌چسبید.

 

 

وقتی آفتاب‌پرست زبانش را جمع می‌کرد و به دهان باز می‌گرداند، همراه آن، شکار نیز وارد دهان او می‌شد و آخرین کار او این بود که شکار را ببلعد.
امروز نیز در حال جست‌وجوی مکان مناسب برای کمین بود. چند محل را دیده بود، اما مناسب نبودند.

آفتاب پرست:
«آ ... پیدا کردم! چه محل خوبی! مکان مناسبی برای شکار است. به‌به! با وضعیت رنگارنگ این محل، و بوهای خوب، زنبورها و پروانه‌ها به این جا می‌آیند و من آنها را شکار می‌کنم. جانمی جان! امروز چه ناهار خوشمزه‌ای می‌خورم!»
آفتاب‌پرست، محل کمین را انتخاب کرد. به وسیله‌ دم بلندش به دور شاخه پیچید، از آن شاخه آویزان شد و آرام بر سطح این گیاه بزرگ قدم گذاشت و روی آن ایستاد.

آفتاب پرست:
«چه گیاه بزرگی! سطح برگ‌های آن اندازه یک طشت است. عجب! من تا حالا چنین گیاهی ندیدم! اما مهم نیست. مهم این است که بوی این گیاه بزرگ و رنگ‌های زیبایش، زنبورها ، پروانه‌ها و ملخ‌ها را به خود جلب می‌کند. حالا بهتر است خودم را به رنگ این گیاه بزرگ دربیارم.»

او مشغول تغییر رنگ شد. کم‌کم رنگ او داشت تغییر می‌کرد، اما احساس کرد وضعیت اطراف او غیر عادی است. نفس‌اش بند آمد. ضربان قلبش تندتر شد.

 

 

«وای! اینجا چرا این جوری است؟!»
گیاه بزرگ در حال جمع شدن بود. آفتاب پرست مغرور و تنبل تازه متوجه شد که روی برگ‌های پهن یک گیاه گوشت‌خوار نشسته است. این گیاه، برگ‌های خود را باز می‌کند و وقتی حیوانی روی آن‌ها نشست، برگ‌هایش را جمع می‌کند و او را درون غنچه‌ خودش خفه می کند و می‌بلعد.
« این گیاه گوشت خوار است! چی بود اسمش؟ آتیلا! آتیلا بد، من رها کن!»
فایده نداشت، گیاه گوشت‌خوار آفتاب‌پرست را در برگ‌های خود گرفت و هر یک از گلبرگ‌هایش به سمت داخل جمع شدند. او گرفتار شده بود. گیاه غول پیکر، که از آفتاب‌پرست زرنگ‌تر بود، برای شکارچی کمین کننده، کمین زد و او را بلعید.
آفتاب‌پرست، هیچگاه متوجه نشد که عیب بزرگ او، یعنی رنگ عوض کردنش، عاقبت موجب مرگ او می‌شود.

 

                                                                                                                                                                                  پایان داستان

بند آخر:عبرت

بعضی از انسان ها، خلق و خوی آفتاب پرست را دارند. وقتی یک چیزی در وجود انسان تکرار می شود، به عادت تبدیل و بخشی از زندگی او می شود. مثل عادت به دروغ گفتن ، عادت به ناسزا گفتن ، عادت به غیبت کردن ، حتی عادت به عبادت! انسان به عبادت هم نباید عادت کند، بلکه باید از روی محبت به خدا باشد و منشاء حرکتش قلبش باشد.

فریاد از تو گل که به هر خار خو کنی! (خار، یعنی خصوصیات ناپسند)

زمینه رشد فضائل اخلاقی نیز بستگی زیادی به محیط دارد. بین کودکی که در محیطی با تربیت دینی رشد کرده است و کودک دیگر تفاوت بسیاری وجود دارد. اما اینکه ما صبر کنیم تا هرچه در اطرافمان بود به همان صورت تقلید کنیم، شایسته نیست. هریک از انبیاء الهی در میان قومی با اعمال ناشایست مبعوث شدند ولی با آنها همرنگ نشدند و در اصلاحشان تلاش بسیاری کردند.

در بخش آخر درس امروز قصد داریم به کودک بیاموزیم که از هر محیطی تاثیر نگیرند و دارای ثبات شخصیت باشند تا بر طبق خواست خدا و انبیاء الهی و معصومین علیهم السلام مصلحت خود را تشخیص بدهند و به تبع آن عمل کنند نه به تبع محیط، حتی یک گام بالاتر! و بر محیط خود تاثیر مطلوب بگذارد.

 

راهبرد امروز: ثبات شخصیت

حرف خود را می توانیم این گونه بیان کنیم:

« درست شبیه همین آفتاب پرست، بعضی آدم ها نیز در جامعه رنگ عوض می کنند!
حتما می پرسی چطوری! اگر به دور و اطراف خودمان نگاهی بیندازیم، می بینیم شان.

مثلا، دوست من هیچ گاه رنگ زرد را دوست نداشت. اما من او را دیدم که مانتویی به رنگ زرد پوشیده است. از او پرسیدم تو که این رنگ را دوست نداشتی، پس چرا حالا پوشیدی. گفت چون همه می پوشند. چون مـَد شده است. راستش به نظر منم رنگ زرد برای مانتو زیاد قشنگ نبود.
یا اینکه ، دیروز آقای مغازه داری را دیدم که زباله های مغازه را در جوی می ریخت. گفتم باید زباله را در سطل زباله بریزید تا همه جا تمیز بماند، گفت: وقتی همه می ریزند خب من هم می ریزم.

پدر دوستم، هر سال شغل خود را عوض می کند. پارسال کار خیلی خوبی داشت، دوچرخه می ساخت. چه دوچرخه های قشنگی. ولی شغلش را باز هم عوض کرد زیرا می گفت الان این کار پول بیشتری دارد.
و...

اما دختر گلم/پسر خوبم خوب نیست آدم مثل آفتاب پرست باشد.

اگر شما جایی مهمانی بروید و همه دروغ بگویند، آن وقت تو هم باید مثل آنها دروغ بگویید؟

اگر دوستانم مسواک نمی زنند، من هم باید مسواک نزنم؟

اگه دوستانم ناسزا و حرف های بد به هم می گویند، من هم باید از آنها یاد بگیرم و حرف بد بزنم؟

اگر پسرخاله ام به مادرش بی احترامی می کند، من هم باید به مادرم بی احترامی کنم؟

اگر دوستم تنبلی می کند و درس نمی خواند، من هم باید درس نخوانم؟
و...
نظامی ها، وقتی جنگ می شود از ما دفاع می کنند و دین و کشور ما را حفظ می کنند.

آنها چیزی از آفتاب پرست یاد گرفتند ولی یک چیز خوب! برای حفظ جانشان، لباس هایی می پوشند که به رنگ محیط شوند تا از چشم دشمن مخفی بمانند. چون عقل به ما می گوید آدم باید از خودش و کشورش در برابر دشمن محافظت کند. به همین دلیل آنها از این لباس ها استفاده می کنند.

ما باید ببینیم چه کاری درست است، همان کار را بکنیم.
باید کاری کنیم تا بقیه هم از دروغ گفتن پشیمان شوند. ما باید  دندان هایمان همیشه تمیز و خوشبو باشد تا دوستمان از ما یاد بگیرد تا دندانایش را مسواک بزند. ما می تونیم آنقدر حرف های قشنگ بزنیم حتی وقتی ناراحت و عصبانی هستیم ناسزا نگوییم تا الگوی دوستانمان باشیم. من باید آنقدر به مادرم احترام بگذارم تا پسرخاله ام از رفتار بد با مادرش خجالت بکشد. سعی می کنم مرتب و منظم درس بخوانم تا دوستم مثل من یاد بگیرد درس خوان باشد.

 

ما باید مثل ببر باشیم

تا حالا ببر دیدی؟ پلنگ دیدی؟ مثلا از تلویزیون.
ببر و پلنگ، خیلی با قدرت و پر سرعت هستند. آنها هیچ گاه مثل روباه مکار یا مثل خرگوش ضعیف نیستند یا مثل حلزون و لاک پشت کم سرعت و آهسته حرکت نمی کنند. بلکه با قدرت زندگی می کنند. مقتدر هستند. خودشون هستند.

اونی که شبیه اطرافیان خودش می شود، خیلی کار مهمی نمی کند.
اما آنهایی که همه را تغییر میدن ، جامعه را خوب می کنن کارشون خیلی مهمه.
بیایم سعی کنیم ببر باشیم ، نه آفتاب پرستی که به رنگ محیط درمیاد. »

                                                                                                                                                                                      پایان درس امروز

نباید به همین سرعت تحول کودک را انتظار داشت. اما امروز شما یک چشم انداز در دل کودک خود باز کرده اید. به او یاد داده اید که از روبه رویی با مشکلات ترسی نداشته باشد و خود را گم نکند. بلکه سرش را بالا بگیرد و لحظه های دشوار را به گوهرهای گرانبها تبدیل نماید و طبق فرموده امام صادق علیه السلام، کودک در دوران بعدی زندگی خود، سخن امروز شما را به یاد می آورد.

 

 

 


منبع: strategistkids.ir

گردآورنده: مطهره مطیعی

تصویر امنیتی

تصویر امنیتی جدید

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به موسسه نورالیقین می باشد

نقل مطلب فقط با ذکر منبع جایز می باشد