گربه ی حنایی

create forum اضافه کردن دیدگاه جدید remove_red_eye 1205 خواندن

 

صدای اذان می آمد...

پیامبر صلی الله علیه و آله آستین هایش را بالا زد، کوزه ی آب را برداشت تا وضو بگیرد یک دفعه صدایی شنید.

صدای گربه ای بود که دم در میو میو می کرد. اما می ترسید و جلو نمی رفت. پیامبر صلی الله علیه و آله مشتی آب به صورتش زد.

گربه داخل شد. زیبا و خال خالی بود. با دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله و کوزه ی آب جوری میو میو می کرد که دل پیامبر برایش سوخت.

انگار چیزی می خواست. شاید گرسنه اش بود. یکی از خدمتکاران خواست گربه را از اتاق بیرون کند اما پیامبر گفت باهاش کاری نداشته باش.

گربه ی حنایی به کوزه ی آب نگاه کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله فهمید که حیوان بیچاره خیلی تشنه است. پیامبر صلی الله علیه و آله در ظرفی آب ریخت بعد خودش یکی دو قدم عقب رفت تا گربه نترسد و بیاید آب بخورد.

گربه میو میو کنان به طرف آب نزدیک شد و تند تند آب را لیس زد. وقتی آب خورد کمی به پیامبر صلی الله علیه و آله  نگاه کرد. گربه با نگاهش از پیامبر صلی الله علیه و آله  تشکر کرد.

گربه به سرعت از اتاق بیرون رفت، پیامبر صلی الله علیه و آله  لبخند زد انگار از گربه خیلی خوشش آمده بود. پیامبر به سمت ظرف آب رفت و وضو گرفت.

 

تهیه کننده: خانم کاظمی

تصویر امنیتی

تصویر امنیتی جدید

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به موسسه نورالیقین می باشد

نقل مطلب فقط با ذکر منبع جایز می باشد